IMG_8512.jpg

تهران و تلخ کامی من مانده است

کاش٬

تبریز دیگری و شکر ریز دیگری...

---------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: با این که بعد از اردوی تابستان پارسال هیچ اردویی خوش نگذشته بود٬ در کمال تعجب خیلی خوش گذشت.

پ.ن۲: مهم ترین چیزی که فهمیدم این بود که به چشم خود دیدم که «دیگر اصلا برایم مهم نیست...»

/ 14 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

گاهی آدم سکوت می کنه چون از حرف زدن می ترسه... و گاهی سکوت می کنه چون ميخواد همه چيز رو فراموش کنه... و گاهی اين سکوت اونو آزار می ده... ...خيلی جدی نگيرين... عجب شير تازه ی خوش مزه ای بود

مجتبی

دلم تنگته...

خودم

به فاطمه: اگه منظورتون اون بستنی اس٬ بايد بگم دندون بستنی پيش کشی رو نمی شمرن!!

علی حسن پور

میمردین تو اردو 4 تا دونه از این فیدبکای قشنگتون رو بهمون میدادین که اونقدر توی اون موقعیت...؟! چی شده یهو همگی کشته و مرده ی اردوی کذا شدن؟! خبریه؟! راستی هادی، در اسرع وقت عکسهای اردو رو به دستمون برسون بیزحمت. دمت گرم. ببینم چند تا کارت پستال میتونی از توشون دربیاریا

مجتبی

دلم تنگته...

مجتبی

اومدم دیدم این پرشین کامنت اولی رو نفرستاده ، دوباره فرستادم....!!!! پرشین تباه!

فاطمه

نمی خواستم توضيح بيشتری بدم ولی انگار لازمه:منظورم اون دوغه بود

زهرا

به آقای حسن پور : وقتی به من توی اردو با دوستای سال پایینی خوش گذشته! حتما اردوی خوبی بوده٬ بگذريم از شوخييايی که سر غذا ميکرديم٬ شوخی بود!٬ فیدبک ندادیم! بهترينشم همين قلعه بابک بود٬ و فرداشم خوب بود٬ آب بازی و ... . ولی واقعا خسته شدين دستون درد نکنه. راسی من اصلا پير و سال بالايی نيستما!

علی

يه سوالی پيش می آد که چی برات مهم نيست؟ اگه می خوای البته بگو داداش

مصطفی

سلام هادی. جون خودت اين کامنت آخری رو خودت نزاشتی؟ حالا اشکالی نداره !