صيد

گاهی روزهای معمولی یک هو خوب می شوند.صبح می آیی دانشگاه تا طبق معمول یک روز شلوغ و پراز مشغله داشته باشی.هنوز دمغی اول صبح را داری که یک هو حالت زیر و رو می شود.تازه اگر مثل امروز من خوش شانس باشی٬وقتی که دم غروب٬خسته و کوفته می خواهی بروی خانه٬دوباره یک هو همه ی خستگی ات را فراموش می کنی٬انگار که روزت تازه شروع شده است. 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱:

 باز گفتم که تو  صیادی و من  آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم...

پ.ن۲:از فریدون مشیری خیلی کم خوانده ام.اما این بیتش این روزها خیلی توی ذهنم می چرخد.متن کامل شعر

پ.ن۳:امروز روز خوبی بود.کاش از این به بعد هر روز خوب باشد.

/ 3 نظر / 2 بازدید

برعکسش بیشتر اتفاق می افته مثل امروز من مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم ای با شما هستم این درها را باز کنید من به دنبال فضایی می گردم لب بامی سر کوهی دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم آه می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من به فریاد همانند کسی که نیازی به تنفس دارد مشت می کوبد بر در پنجه می ساید بر پنجره ها محتاجم منهموارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند از شما خفته چند چه کسی می اید با من فریاد کند ؟ (فريدون مشيری)

سعيد

خواهش می کنم٬ قابلی نداشت! (کمی ابهام و :دی!)

سنجد !

هادی جان شرمنده ! اما صراحتا بايد بهت بگم که شديدا عين عاشق جماعت می نويسی ! از آن عشق زمينی های ۲ زاری البت ! جو گير عشق الهی و شراب لم يزلی نشی يه وخ!