داستان

دوستی می گفت:« خیلی وقت ها حرف های خوب حالت شعاری پیدا می کنند. و این که بتوانی آن ها را خوب و تاثیر گذار بیان کنی٬ هنر بزرگی است.»

به این فکر می کردم که یک داستان یا فیلم خوب٬ خیلی بهتر از یک متن تفسیری می تواند حرفش را به خواننده القا کند. و به این که چه حیف که دستم با نوشتن داستان غریبه است.

داستانی نوشته است این رفیق عزیز ما٬ سعید٬ که حداقل برای من یکی خیلی جذاب بود. داستانی است چهارده قسمتی که با سرعت یکنواخت و خوبی پیش می رود و برخلاف خیلی دیگر از داستان ها٬ پایانی جالب و کمی شوک کننده دارد. ضمن این که ... نه٬ خودتان بخوانید بهتر است!     

-------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:پست قبلی بحث های جالبی در پی داشت. چه در کامنت ها و چه صحبت های رو در رو با دوستان. و نکته ی بسیار جالب٬ تفاوت زیاد دیدهای دوستان با هم و با من بود. و دیگر این که برخلاف آن چه که فکر می کردم٬ آن طور که باید نتوانسته بودم منظورم را برسانم.    

/ 6 نظر / 9 بازدید
ميرس

آقا حالا اسم اين دوستت چيه حااا؟؟ بگو بينم! آقا تو این عکست انگار داری به مخاطبت فحش خانواده می دی برش دار جون اون دوستت

کامران

با اون حرف اولت کاملا موافقم...البته مملکت ما شده مملکت شعار دادن و عمل نکردن...به همين خاطر چون چيزای خوب رو زياد ميگن اما بهشون عمل نمی کنن حرفای خوب ميشن شعار...

مجتبی

یا به قول همسر استاد مدعو اردوی معارفه ی ما، خیلی از شعار ها فقط میشن درد!

ابن محمود

سلام مؤمن! بيصدا ميآيي و ميروي. ولي من ردپايت را ميگيرم و ميآيم.

خودم

به ابن محمود: همان طور گفتم اصلا نمی شناسمت. اما جدا باعث افتخاره برام که به اين جا سر می زنی!

ابن رضا!

آقا عجب جمله ای بود اون جمله ی اول... لا مسب تکونمون دادا... دیوونه خونه را انداختی کلوچه...