مادر

[آسایشگاه سالمندان کهریزک]

-دوست داری عکستو بگیرم مادر؟ دفعه بعدی که اومدیم براتون میارم.

-آره عزیزم. بگیر...بگیر.

-خوب حالا بخند... بخند دیگه می خوام عکست خوشکل بشه.

madar_web.jpg

[کمی می خندد و بعد خنده و گریه اش با هم در می آمیزد]

-می خندم مادر. اما دلم نمی خنده. شما رو می بینم٬ یاد چهار تا جوونم می افتم. چهار تا پسر داشتم مثل شیر. از بیست ساله تا چهارده ساله. تو پنج ماه هر چهار تا شهید شدند...

-...

***

حرفی نداشتم برایش. به جز سکوت. یکی از دوستان می گفت «دنیای پستی است.» راست می گوید. خیلی پست است که زیبا ترین و لطیف ترین رابطه ی انسانی را این چنین در هم می شکند. خیلی پست است اگر بخواهد تمام ثمره ی عمر یک نفر را از او بگیرد و بعد هم هیچ. خیلی...

اما من دوست دارم روزی بیاید که این مادر٬ پسرانش را در آغوش بگیرد و با لبخند آن ها بخندد.

آن روز خواهد آمد...

-------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: طوری دست های رضا را گرفته بود و برایش درد دل می کرد که هر لحظه ی این تصویر٬ مثل یک زلزله تمام وجودم را تکان می دهد.

پ.ن۲: توصیه می کنم حداقل یک بار با دوستان رسانای سبز٬ برنامه ی بازدید از کهریزک را بروید. خیلی تاثیر گذار است.

پ.ن۳: روز مادرهای تان مبارک.

/ 14 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
البرز

بابا زدی داغونمون کردی هادی جون. سعی می کنم دفعه بعدی حتماْ (برای اولين بار) بيام.

يه نفر

چه عجب تو هم يه دفعه جدی شدی!!!!!!

یک آشنا

همینه که میگه " فرزند آدمی برای آزمایش است..." هر چند که گفتنش آسونه... تلنگر ی محکمی بود...

مجتبی

در مقابل این فاجعه (همون دنیا رو میگم) فقط میشه سکوت کرد!

Enkraic

I donnue how to say ..

ايميلتون رو چک کنيد لطفا

نيلوفر

... تاثير گذار بود

یه توضیح و دلیلی هست که ... . ببخشيد!

صفورا

مادر!! ناراحت نيستس که نمی تونی هيچ وقت اون احساس ها رو داشته باشی!! فکر کنم نتونی مادر شی...نه؟؟