غم

گره بزرگی است.

غم هست. و ناراحتی و نگرانی. اگر کتمانش کنی٬ وجود غم را٬ نمی توانی از نبودنش لذت ببری. وقتی که هست باید صبر کرد و اگر خیلی زیاد است باید گریست:بی تعارف و ترس. و وقتی که نیست یا کمرنگ است٬ باید خندید: بی تعارف و ترس.

 گاهی غم لذت بخش است و سازنده. غرور بی جایت را زیر دست و پای بی رحمش می گیرد وآنقدر می کوبدت تا خالص شوی و نرم.  اما گاهی خلسه آور است و کرخت کننده. و بد ماجرا آن جاست که خلسه اش لذتی عجیب دارد که انسان را مسحورخود می کند. آن قدر که حتی اگر بتواند٬ برای از بین بردنش تلاش نمی کند. این دومی برایم٬ تصویری است از کسی که به دوربین نگاه نمی کند و دود غلیظ سیگارش نمی گذارد چشم هایش دیده شوند. دوستش ندارم.

وقتی که هست باید صبر کرد و اگر خیلی زیاد است باید گریست:بی تعارف و ترس. و وقتی که نیست یا کمرنگ است٬ باید خندید: بی تعارف و ترس. خنده و گریه از ته دل... فاصله ای کمتر از شنیدن یک خبر. کمتر از دیدن یک عکس. کمتر از یک دیدار یا کمتر از یک خداحافظی.

------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: مانده ام در تحلیل شادی این روزها.

پ.ن۲: مثلثی است است این گره. شاید بتوان گفت: خدا٬ کار٬ عشق. خدا آن وسط گره است٬ عشق و کار دو ر‌‌أسش. تصویرشان هم آن طرف است. همان بهتر که عکس بگوید٬ نه من.

پ.ن۳:بلاگم این روزها مشکل پیدا کرده بود. نمی توانستم چیزی بنویسم. 

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩
تگ ها :