ترس

اگر روزی خسرو به شیرین می رسید٬ دیگر داستانشان خواندن نداشت...

--------------------------------------------------------------------

پ.ن۱:امیدوارم حسن فتحی خریت نکند و نخواهد در راستای حفظ مصالح٬ سارا را مسلمان کند و پای سفره عقد حبیب بنشاند. و گرنه کورسوی امیدم به این که هنوز هم ممکن است سریال خوبی در ایران ساخته شود٬ نابود می شود.

پ.ن۲: خیلی غریب است. که عاشق تمام تلاشش را می کند که عشق را نابود کند.

پ.ن۳: عشق با دوست داشتن فرق می کند.

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٥
تگ ها :


مادر

[آسایشگاه سالمندان کهریزک]

-دوست داری عکستو بگیرم مادر؟ دفعه بعدی که اومدیم براتون میارم.

-آره عزیزم. بگیر...بگیر.

-خوب حالا بخند... بخند دیگه می خوام عکست خوشکل بشه.

[کمی می خندد و بعد خنده و گریه اش با هم در می آمیزد]

-می خندم مادر. اما دلم نمی خنده. شما رو می بینم٬ یاد چهار تا جوونم می افتم. چهار تا پسر داشتم مثل شیر. از بیست ساله تا چهارده ساله. تو پنج ماه هر چهار تا شهید شدند...

-...

***

حرفی نداشتم برایش. به جز سکوت. یکی از دوستان می گفت «دنیای پستی است.» راست می گوید. خیلی پست است که زیبا ترین و لطیف ترین رابطه ی انسانی را این چنین در هم می شکند. خیلی پست است اگر بخواهد تمام ثمره ی عمر یک نفر را از او بگیرد و بعد هم هیچ. خیلی...

اما من دوست دارم روزی بیاید که این مادر٬ پسرانش را در آغوش بگیرد و با لبخند آن ها بخندد.

آن روز خواهد آمد...

-------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: طوری دست های رضا را گرفته بود و برایش درد دل می کرد که هر لحظه ی این تصویر٬ مثل یک زلزله تمام وجودم را تکان می دهد.

پ.ن۲: توصیه می کنم حداقل یک بار با دوستان رسانای سبز٬ برنامه ی بازدید از کهریزک را بروید. خیلی تاثیر گذار است.

پ.ن۳: روز مادرهای تان مبارک.

  
نویسنده : هادی ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٤
تگ ها :


غم

گره بزرگی است.

غم هست. و ناراحتی و نگرانی. اگر کتمانش کنی٬ وجود غم را٬ نمی توانی از نبودنش لذت ببری. وقتی که هست باید صبر کرد و اگر خیلی زیاد است باید گریست:بی تعارف و ترس. و وقتی که نیست یا کمرنگ است٬ باید خندید: بی تعارف و ترس.

 گاهی غم لذت بخش است و سازنده. غرور بی جایت را زیر دست و پای بی رحمش می گیرد وآنقدر می کوبدت تا خالص شوی و نرم.  اما گاهی خلسه آور است و کرخت کننده. و بد ماجرا آن جاست که خلسه اش لذتی عجیب دارد که انسان را مسحورخود می کند. آن قدر که حتی اگر بتواند٬ برای از بین بردنش تلاش نمی کند. این دومی برایم٬ تصویری است از کسی که به دوربین نگاه نمی کند و دود غلیظ سیگارش نمی گذارد چشم هایش دیده شوند. دوستش ندارم.

وقتی که هست باید صبر کرد و اگر خیلی زیاد است باید گریست:بی تعارف و ترس. و وقتی که نیست یا کمرنگ است٬ باید خندید: بی تعارف و ترس. خنده و گریه از ته دل... فاصله ای کمتر از شنیدن یک خبر. کمتر از دیدن یک عکس. کمتر از یک دیدار یا کمتر از یک خداحافظی.

------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: مانده ام در تحلیل شادی این روزها.

پ.ن۲: مثلثی است است این گره. شاید بتوان گفت: خدا٬ کار٬ عشق. خدا آن وسط گره است٬ عشق و کار دو ر‌‌أسش. تصویرشان هم آن طرف است. همان بهتر که عکس بگوید٬ نه من.

پ.ن۳:بلاگم این روزها مشکل پیدا کرده بود. نمی توانستم چیزی بنویسم. 

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩
تگ ها :