عيدانه

این هم عیدانه ی من به شما.

بهار شیراز

عکس از foto.ir

  
نویسنده : هادی ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٩
تگ ها :


خيلی شاد...خيلی

دِ آخه می دونی چیه نوکرتم؟ اونقدر این دنیایی که واسمون خلق کردی ماهه٬ و اون قدر می تونه ماه تر بشه که بعضی هامون فکر می کنیم همین دنیا کافیه. اما می دونی که...من هیچ وقت به کم راضی نمی شم.

-------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: تو هوای زیبا و پاک کوه٬ بهار خودشو فریاد می زد. همه جا همین طوری شده این روزا. گوش کن...

پ.ن۲: احساسم خیلی شبیه بچگی هایم شده است امسال: منتظر عیدی لای کتاب مادر بزرگ.

پ.ن۳: یه سؤال که جوابشو به خودتون بدید: چند وقت یه بار براتون پیش میاد که احساس کنید خیلی شاد و خوشحالید؟خیلی ها!...

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٤
تگ ها :


جشن عيد

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی .جشن نوروز ۸۵. دوشنبه ۲۲ اسفند...

۲۲ اسفند. چقدر فرق دارد جشن عید رسانا٬ امسال و سال پیش. خاطره هایی که از جشن سال پیش دارم٬ می توانستند خیلی بهتر باشند. خیلی. اگر پیش نمی آمد آن مسائل...

امروز که تلاش و ذوق و شوق بچه ها را برای جشن می دیدم٬ تازه یادم آمد که سال پیش چقدر زحمت کشیدیم٬ برنامه ریختیم٬ شوق داشتیم. همه چیز آماده و عالی بود. می خواستیم چنان جشنی برگزار کنیم که سابقه نداشته باشد٬ اما نشد. آخر...

آخر آن روز لعنتی٬ ما٬ بچه های دانشگاه٬ شده بودیم بازیچه ی دست بزرگ ترهایمان. ما را به جان هم انداخته بودند و الحق ما هم بچه های سر به زیر و حرف گوش کنی بودیم. خوب ادای بزرگ تر هایمان را در می آوردیم و رفاقت ها و بازی ها و حتی دعواهای بچه گانه مان یادمان رفته بود. و فکر می کردیم بزرگ شده ایم. کاش هیچ وقت بزرگ نشده بودیم. آن ها از آن بیرون ما را تماشا می کردند و همه چیز را به کام خودشان پیش می بردند؛ و ما فکر می کردیم تصمیم گیرنده های این بازی رفقای خودمان هستند و بیشتر به جان هم می افتادیم.

آن ها تصمیم گرفتند خودی نشان بدهند٬ بازیچه و آتش بیار معرکه شان ما بودیم٬ قربانی شهدا... شهدایی که بالای دست ها می رفتند و این پایین... نه٬ صحنه های آن روز هنوز در باورم نمی گنجد.

حداقل بعد از یک سال٬ خوب است که شجاعت آن را داشته باشیم و فکر کنیم٬ که هر کداممان اگر برگردیم به آن روزها چه می کنیم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: هنوز یادم می آید کاوه را که آن روز ظهر مثل کسی که خبر بدی را می داند٬ اما می خواهد از زبان دیگری بشنود از من می پرسید:« بالاخره جشن داریم یا نه؟»

پ.ن۲: می خواهم این جا را به آن چیزی که اولش می خواستم باشد٬ نزدیک تر کنم. در همین راستا عاشقانه هایم  را جایی دیگر می نویسم. اگر دوست دارید آن ها را بخوانید٬ بگویید تا لینکش را برایتان بفرستم.  

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٠
تگ ها :


صادق بودن

-دست می کنی توی جیبت. یک صد تومانی در می آوری و یک فال می خری. چرا فال خریدی؟ می خواستی کمکش کنی٬ یا اگر کمک نمی کردی وجدانت قلقلک ات می داد؟

-فلان کتاب را شروع می کنی به خواندن. چرا؟ می خواهی علمت زیاد شود. لذت می بری. جداً؟! یا می خواهی اگر فلان جا بحثی شد٬ بگویی:« اتفاقا فلان کتاب را که می خواندم...»

مهم است که همیشه٬ قبل از هر کاری٬ یا قبل از گرفتن هر تصمیمی٬ به این فکر کنی که: «چرا؟»

اما مهم تر این است که در جوابی که به خودت می دهی صادق باشی...

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٥
تگ ها :


چله نشين

هر روزه اي را بايد افطار کرد...

از چه مي ترسي؟ برو مثل يک مرد جلويش بايست و زل بزن به چشم هايش.

بروم؟... مي روم...

مي روم. چشم هايم را مي بندم و مي روم جلويش مي ايستم. مي ترسم، اما در يک لحظه دلم را يکي مي کنم و چشم هايم را باز...واي!

چقدر عوض شده است. صورتش چرا شبيه ماتم زده هاست؟ آخرين بار چشم هايش اين طور نبود. چشم هايش؟...خيره مي شوم به آن چشم ها.

آري، نترس. ببين اين چشم ها را. چهل روز. اين ها همان چشم هايي هستند که هيچ گاه بلد نبوده اند به هيچ کس دروغ بگويند. و تو چهل روز خود را از آن ها مخفي کردي. اما، هر روزه اي را بايد افطار کرد...

دستي به صورتم مي کشم. رخت عزاست بر قامتش. چهلم پس کي مي رسد؟ چشم هايم... چشم هايم عوض شده اند يا من آن ها را جور ديگر مي بينم؟ فرقي نمي کند. چهل روز... آري، هر روزه اي را بايد افطار کرد. بايد...

راه مي افتم. از کجا شروع کنم؟ نمي دانم. مي خواهم خاکستري را بر باد دهم. چهل روز. از دانشگاه راه مي افتم. پياده مي روم. برف بيايد يا نه، فرقي ندارد. من بايد روزه ام را افطار کنم. اما قبل از آن بايد آماده شوم. مي روم. نمي دانم کجا. هر کجا که يادم بيايد. تنها مي روم. عقب عقب هم نمي روم. مثل Eternal Sunshine ...کم رنگ هست اما بايد بي رنگ شود. پس مي روم. چهل روز...جايي از قلم نمي افتد. نمي تواند از قلم بيافتد. امروز  چهلم است. و حالا چه خوب لمس مي کنم، درخشش ابدي يک ذهن پاک را. Eternal Sunshine of the spotless mind ...

و حالا شروع مي کنم: «بسم الله الرحمن الرحيم. اللهم لک صُمت...»

--------------------------------------------------------------

واي! هادي! بس است ديگر. رها کن  اين متن هاي پر از سه نقطه را. تا کي مي تواني پشت خاک ريز باشي. تا کي خودت را قايم مي کني. هر روزه اي را بايد افطار کرد. زندگي مي رود. مي خواهي بنشيني و خودت را محبوس کني؟

نه.

هيچ گاه نخواسته ام. فقط چهل روز. آخر انصاف بده. چهل روز حداقل است. براي تجديد قوا.

و من برگشته ام. شايد متفاوت با هادي قبلي. اما انسان به تغيير زنده است.  

اين آهنگ مربوط به زيباترين سکانسي است که در يک فيلم (البته از نوع خارجي!) ديده ام. همان جا که Amelie دست آن پيرمرد کور را مي گيرد و در فاصله اي کوتاه تر از دو دقيقه، گوشه اي از زيبايي هايي که او نمي بيند را تند و مختصر برايش مي گويد. زيباست و روح بخش.

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۳
تگ ها :


زنده ام

من هنوز زنده ام. این وبلاگ هم. ساعت صفر یک شنبه خواهم نوشت. اگر آن وقت زنده باشم.

  
نویسنده : هادی ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٠
تگ ها :