قانون!

قانون! قلی پور(استاد رفتار سازمانی) خوب می گفت که قانون کثیف ترین دستاورد بشر در دوقرن اخیر بوده است.

قانون! همان چیزی است که آدم های دون پایه برای توجیه تنبلی، فضولی، ارضا شدن از توانایی گیردادن به سایرین و محکوم کردن آن ها استفاده می کنند...

نامزد ما که اتفاقا دانشجوی شریف است را به دانشکده ما که اتفاقا جز، دانشگاه شریف هم هست راه نمی دهند: «قانون می گوید بعد از ساعت ۴.۵ مهمان به دانشکده راه ندهیم!! الان ساعت ۴.۴۵ است» کارتش را نگه می دارند. بعد که بیرون می رویم  کارت را نمی دهد. می گوید طبق قانون ضبط شد و گزارش شد و فرستادیم حراست! می گویم کدام مهمان؟! دانشجوی شریف است! همین الان دانشکده پر از مستمع آزاد است که آمده اند کلاس حیدری.  هر روز یک نفر این جا پیدایش می شود که درباره ام بی ای سوال کند! کدام قانون؟! کلی آدم ساعت ۴.۵ به بعد این جا کلاس اختیاری دارند! قانون؟!

بدترش امروز است که وقتی با هم می آییم در دانشکده، می گوید:«مهندس! راستی اون روز گزارش دادن که شما با هم تو کلاس تنها بودید!! اگر زودتر می دونستم باید گزارش می کردم!!»  آن روز،کمتر از بیست دقیقه، در کلاس ٢ دانشکده مدیریت(تابلوترین جای ممکن) جایی که هزار تا آدم می آیند و می روند، درس می خواندیم. ما را تنها! گزارش کرده اند.  به خاطر این عمل قبیح باید توبیخ شویم! در دانشکده ای که اگر چنین چیزی شایسته گزارش باشد، روزی باید بیست نفر نه تنهابه حراست، که به مقامات قضایی گزارش شوند!

قانون!...عقم می نشیند...از قانونی که هدفش ارضای شهوات بشری باشد...

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳
تگ ها :


به نام او که لطیف است و زیبا

شکر می گوییم خدا را به خاطر همه ی نعمت هایش...

وبه خاطر این بهترین نعمتی که بی منت نصیب ما کرد...

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۳
تگ ها :


باد بهار

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد
 
--------------------------------------------

پ.ن۱: پندینگ فینیشد الحمدالله!
پ.ن۲: قدر فهم ما یه قطره است و قدر لطف خدا یه دریا...

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٩
تگ ها :


پندینگ13

«دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
اینکه می گویند آن خوشتر ز حسن
 یار ما این دارد و آن نیز هم!
دوستان در پرده می گویم سخن
گفته خواهد شد بدستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب های وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم...»
 
----------------------------------

 «نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی!

گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی»


-----------------------------------

نه تنها «به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد» بلکه «بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی/ مقبول طبع مردم صاحب نظر شود!»

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۸
تگ ها :


پندینگ 12

«گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشم هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟!...»
 
-----------------------------------------

گفتا:  «مگوی با کس تا وقت آن در آید!»
 
-----------------------------------------

احسنت! ولی «دودم به سر بر آمد زین آتش نهانی...»

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۸
تگ ها :


پندینگ11

«به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد
تو را در این سخن انکار کار ما نرسد...»
عمرن!
-------------------------------------------

-------------------------------------------
«گر بزم عیش می طلبی ترک خواب کن!»

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۸
تگ ها :


پندینگ 10

[از شب قبل: خوابی؟ ...و خواب بودم..]

«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نیمه شب بر سر بالین من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد و به آواز حزین
گفت کی عاشق شوریده ی من خوابت هست؟»
------------------------------------------------------
«چو از بنفشه ی شب بوی صبح برخیزد
هزار وسوسه در جان من برانگیزد
کبوتر دلم از شوق می گشاید بال
که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد
دلی که غنچه ی نشکفته ی ندامت است
بگو به دامن باد سحر نیاویزد
فدای دست نوازشگر نسیم شوم
که خوش به جام شرابم شکوفه می ریزد
تو هم مرا به نگاهی شکوفه باران کن
در این چمن که گل از عاشقی نپرهیزد
لبی بزن به شراب ای شکوفه ی بخت
که می خوش است که با بوی گل در آمیزد»

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۸
تگ ها :


پندینگ9


«...»

--------------------------------------

«نسیم صبح بوی گل پراکند
افق دریایی از نور است و لبخند
دل افروزان شادی را صلا زن
سیه کاران غم را دم فرو بند!»
 
-----------------------------------------
 
«به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
....
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با آن درد اگر در بند درمانند در مانند...»
-------------------------------------------

«خورشید از آن دور از آن قله ی پر برف

آغوش کند باز همه مهر همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالیست که چون من

از لانه برون آمده دارد سر پرواز...»

 

-------------------------------------------

 

«ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

باز گردد یا برآید چیست فرمان شما...»

 

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤
تگ ها :


پندینگ8

«...»
 
---------------------------------------------
 
«تا کی صبوح و شکر خواب بامداد؟
هشیار گرد دمی که گذشت اختیار عمر!»
 
---------------------------------------------

«گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست...»

 ولی اصلش این بود:
«ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار
نکته ی روح فزا از دهن دوست بگو
نامه ی خوش خبر از عالم اسرار بیار»
 
 
*پ.ن: صبا هم شیطان شده است تازگی ها! پیش دستی می کند!

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤
تگ ها :


پندینگ7

«روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم٬ نه تو هیچ احتیاجی به من. اما اگر منو اهلی کنی٬ هر دو تا مون به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو برای من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی و من برای تو.
شهریار کوچولو گفت: کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که به گمانم مرا اهلی کرده باشد...»
 
--------------------------------------------------------

«...و آن وقت من صدای پایی را که با صدای همه ی پاهای دیگر فرق دارد٬ خواهم شناخت...»

  
نویسنده : هادی ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٢
تگ ها :


پندینگ 6

«سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
ندا آمد که واصل شو به الطاف خداوندی...»
 
--------------------------------------------------------

«خدایا...اختیار کاری را که صلاح است به دل ما بیفکن٬
و آن را بدانچه برای ما تقدیر فرموده ای وسیله ی خشنودی٬
و بدانچه محکم کرده ای٬ وسیله ی محکم شدن قرار ده٬
و ما را به یقینی چون یقین مخلصان تایید فرما.»
 (از صحیفه سجادیه)

  
نویسنده : هادی ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۱
تگ ها :


پندینگ5

«فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش»
 
-------------------------------------------------------------
 
«میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید!»

  
نویسنده : هادی ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠
تگ ها :


پندینگ4

«نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش»
 -------------------------------------------------
 
«چون خنده ی جمع است درخشیدن خورشید
جمعی به من آرید که خورشید درخشید.
جمعی که نهد بند به خمیازه ی آفاق
جمعی که کشد روح به دروازه ی خورشید»

  
نویسنده : هادی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠
تگ ها :


پندینگ3

«صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را زجام باده ی گلگون خراب کن»

..............................................

«وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان٬ این دم است تا دانی»

  
نویسنده : هادی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۸
تگ ها :


پندینگ2

«در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن
کس عیار زر خالص نشناسد چو محک» 

...................

«چشم. حتما...»

  
نویسنده : هادی ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٧
تگ ها :